![]() |
![]() |
|
|
گاهی نگاهم در تمام روز با عابران ناشناس شهر احساس گنگ آشنایی می کند گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را آهنگ یک موسیقی غمگین هوایی می کند
نمی دانم ! هنوز هم وحشت اولین آغاز را دارم. با اینکه هر روز و هر سال بزرگتر می شوم اما باز هم می ترسم . هنوز هم از صدای تپش قلبم می هراسم هر چند که از هراس سالیان پیش دوری جسته و تفاوت دارد . آن روز ترس از زمین داشتم و اکنون ترس از زمان . باز هم نمی دانم .
من زنده بودم اما انگار مرده بودم
به عشق گفتم : تا تورا دارم تنها نیستم مرا تنها گذاشت و رفت. به احساس گفتم : تا تورا دارم تنها نیستم مرا تنها گذاشت و رفت. به وفا گفتم: تا تورا دارم تنها نیستم اونم منو تنها گذاشت ورفت. ولی وقتی به تنهایی گفتم: تا تو را دارم تنها نیستم موند و همدم و مونس لحظه، لحظه های زندگیم شد.
شـــــب است بي رنگ و بي صدا همه چيز رنگ شب دارد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/11/07ساعت 21:15 توسط مسافر تنها |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
شـب مرگ تنها نشینم به موجی
روم گوشه ای دور و تنها بمیــرم در آن گوشه چندان غزل خوانم آن شب که خود در میان غزل ها بمیــرم |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 |
|
RSS
|