![]() |
![]() |
|
|
خورشید آخرین غروب خزان پشت کوه رفت امشب شب تولد نوروز دیگریست فرشی ز برف بر سر راهش گشوده اند چون نوعروس کرده به بَر جامه سپید تق تق ...... صدای کیست؟ این وقت شب چه کسی کوبه می زند؟ بگشای در یلداست آمده آورده با خودش آجیل و هندوانه و ظرفی پر از انار انجیر و توت خشک در دست دیگرش مهر و صفا و عشق و محبت گل امید در گوشه اتاق کرسی ست برقرار جمعند دور آن از کوچک و بزرگ دیوان خواجه حافظ و مادر بزرگ و فال پس شام چله کو؟...... یک قرض نان سنگک و یک کاسه آش داغ فصل خزان سفرت بی خطر، برو ای اولین سفیر فصل زمستان خوش آمدی «جاوید» باد سنت نیکوی این دیار نوروز بی بهار یلدای بی قرار
برای هم بیا دیوونه گردیم شب یلدا شده نزدیک ای دوست برای هم بیا هندوونه گردیم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/09/30ساعت 14:40 توسط مسافر تنها |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
شـب مرگ تنها نشینم به موجی
روم گوشه ای دور و تنها بمیــرم در آن گوشه چندان غزل خوانم آن شب که خود در میان غزل ها بمیــرم |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 |
|
RSS
|