![]() |
![]() |
|
|
سلام دوستان
نمی خواستم آپ کنم ولی ...
امروز شهر ما لامرد مملو از جمعیت بود چه جمعیتی بودن پیر ،جوون، بچه و همه و همه آمده بودن یه مرد معلول رو دیدم که تو ویلچر نشسته بود و یه دختر 6-7 ساله
هم داشت که تو بغلش رفته بود ، هی باباشو میبوسید و
پدره هم دخترش رو میبوسید نتونستم جلوی اشکامو بگیرم نا غافل اشک از گوشه ی چشمم جاری شد اون دختره جیگرمو آتیش زد امروز معنی عشق و انتظار واقعی رو فهمیدم و لمسش کردم بعد از ساعت ها انتظار درب حرم مطهر آقا ابوالفضل وارد
شهرمون شد ، چه غوغایی بود این در از شهرستان لار آورده بودن که یه پدر و پسری اونو ساختن چقدر بزرگ و زیبا و جالب اول محرم نصبش میکنن
چه حس حالی بود ، میشد تمام حرفایی که مردم میخواستن به حضرت عباس
بگن روتو چشماشون خوند
خدا کنه همه برن کربلا،بین الحرمین ، شط فرات رو ببینن
انشا الله |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/09/09ساعت 23:27 توسط مسافر تنها |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
شـب مرگ تنها نشینم به موجی
روم گوشه ای دور و تنها بمیــرم در آن گوشه چندان غزل خوانم آن شب که خود در میان غزل ها بمیــرم |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 |
|
RSS
|