تبليغاتX
مینویسم برای تنهاییم - ابوالفضل

 

 

 

سلام دوستان

 

نمی خواستم آپ کنم ولی ...

 

امروز شهر ما لامرد مملو از جمعیت بود

 

چه جمعیتی بودن

 

پیر ،جوون، بچه و همه و همه آمده بودن

 

یه مرد معلول رو دیدم که تو ویلچر نشسته بود و یه دختر 6-7 ساله 

 

 هم داشت  که تو بغلش رفته بود ، هی باباشو میبوسید و

 

 پدره هم دخترش رو میبوسید

 

نتونستم جلوی اشکامو بگیرم

 

نا غافل اشک از گوشه ی چشمم جاری شد

 

اون دختره جیگرمو آتیش زد

 

امروز  معنی عشق و انتظار واقعی رو فهمیدم و لمسش کردم

 

بعد از ساعت ها انتظار درب حرم مطهر آقا ابوالفضل وارد

 

شهرمون شد ، چه غوغایی بود

 

این در از شهرستان لار آورده بودن

 

که یه پدر و پسری اونو ساختن

 

چقدر بزرگ و زیبا و جالب

 

 اول محرم نصبش میکنن

 

چه حس حالی بود ،  میشد تمام حرفایی که  مردم میخواستن به حضرت عباس

 

بگن روتو چشماشون خوند 

 

خدا کنه همه برن کربلا،بین الحرمین ، شط فرات رو ببینن

 

 

انشا الله

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/09ساعت 23:27  توسط مسافر تنها | 
 


www.miladkod.blogfa.com/